نبود غیر کلاغی غریب هم سخنش

کلاغ

نبود غیر کلاغی غریب هم سخنش

که باد آمد وپیچید در تمام تنش

کلاغ پر زد از شانه هاش وابری شد

سیاه تا که ببارد به وسعت چمنش

درخت عریان یخ بسته بود و می لرزید

که عطسه های پیاپی رسید تا دهنش
نبود خاطره ای از بهار برتن او
که باد پاییزی برده بود پیرهنش
غروب آمد وبرفی هنوز می بارید
که پر کشید کلاغی ز گوشه ی کفنش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 3 =